نویسنده : ... ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٠

حدود یک ماه پیش یک دوست خوب را در یک تصادف بد از دست دادم. داغهای زندگی ام 3 تا شد و این آخری از همه دردناک تر بود. چند روز شوک و بعد از آن بیداری چند روزه...از این که ماجرا چه بود و به چه ناحقی از بین رفت که بگذریم رفتار بد خانواده اش بسیار بسیار مرا متاثر کرد. خانواده ای که سعی دارند از مردی عاشق پیشه یک قدیس بسازند.  ولی نمی دانند که این مرد قدیس عشق بود. بیزارم از اینکه بخواهی عوض کنی شخصیت و خاطرات کسی را. ما آدمها آمده ایم تا خاطره بسازیم. وقتی جای این خاطرات با خودخواهی و توهمات ذهن یک برادر داغدار متوهم پوشانده می شود چه چیزی باقی می ماند؟ اگر این مرد عزیز بود بخاطر آنچه که بود عزیز بود. جوانمرد, مهربان, عاشق پیشه...

با خودم فکر می کنم که آن آدمی را که اینها دارند می سازند جوانمرد دوست داشتنی من نیست....

نازنینم بخاطر همآنچه که بودی تا همیشه دوستت خواهم داشت...

پ.ن.1. ممنون که جویای حالم بودید.

پ.ن.2. جدیدا با یک آدم خاص آشنا شده ام. تخصصش فلسفه ذهن است و یک نویسنده خوب است. اصرار دارد کمکم کند تا ادبیاتم را پیشرفت دهد چرا که از نظر او پتانسیل این را دارم که خوب بنویسم. هنوز باور ندارم خودم و خودش را...








نویسنده : ... ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠

دارم فکر می کنم به سه چیز که بی اختیاریم در آن: تولد، عشق، مرگ. هرکدام زمانی می آیند که نمی خواهیمشان. بی اراده به دنیا می آییم و در این خاک پست همچون کرمهای خاکی می لولیم تا برسیم به بزرگترین اتفاق زندگیمان عشق. حتی در آن هم نقشی نداریم. بی اراده و ناتوان. زمینمان میزند. می کوبدمان و ما بی اختیار فقط نگاه می کنیم. به مرگ که می رسیم بازهم بی اختیاریم. می بردمان. به کجا؟ نمی دانیم. از جایی می آییم که نمی شناسیم، در دنیایی زندگی می کنیم که دوستش نداریم و به جایی می رویم که نمی دانیم. آیا غیر از این است که ما مجوداتی اسیر و بی اراده و بدبختیم؟




کلمات کلیدی :من و کلمات کلیدی :گذشته ها و کلمات کلیدی :اندیشه و کلمات کلیدی :مرگ




نویسنده : ... ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٠

همه ما در زندگیمان دچار تردید شده ایم. حتی در کوچکترین مساىل زندگیمان. من هم مثل بقیه... همیشه بین ماندن و برگشتن تردید داشتم و دارم اما همیشه چیزهای کوچک و به ظاهر بی اهمیت کمک می کنند که این تردید کمتر یا بیشتر شود...

دیروز روزی بود طوفانی و بارانی و من هم دختر سربهوای دوچرخه سوار و حادثه در کمین. تصادف های کوچک و زمین خورد های متعدد. دیروز در حال دوچرخه سواری زمین خوردم. آسیب ندیدم جز چند خراش روی دست و کوفتگی روی پا. اما من در زمین خوردنم آدم هایی را دیدم که مضطرب به سمتم می دوند و هرکدام به نحوی می خواهند کمک کند. من آدم هایی را دیدم که سعیشان را می کردند خون روی دستم را پاک کنند و با نگاه کردن به مردمک چشمم بفمند که آیا آسیبی به سرم رسیده یا خیر. من آدم هایی را دیدم که دل سوزی کردند برای یک حادثه پیش پا افتاده برای یک غیر هم وطن...

وقتی مقایسه می کنم این حادثه کوچک را با آنچه که در میدان کاج اتفاق افتاد که همه فقط ایستادند و نگاه کردند وقتی به اعدام علنی فکر می کنم که مردم ساعت 5 صبح برای تماشایش می روند به این می رسم که کارم درست بوده و هست. شعارهای وطنی حالم را بهم می زنند. ما به انسان و انسانیت رحم نمی کنیم کمی خاک چه ارزشی دارد؟ گاهی فکر می کنم که من جهان وطنم شاید هم بی وطن...

پ.ن. دوستای خوبم خیلی شرمنده ام کردین با پیامهاتون. سعی می کنم بیشتر بیام ای طرفها. به قول دوستی گرفتاری بهانه خوبی برای فراموشی دوستی ها نیست. من فراموش نکردم.همه تون رو دوست دارم.




کلمات کلیدی :من و کلمات کلیدی :ایران و کلمات کلیدی :جهان سوم




نویسنده : ... ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠

اینقدر نبودم که شدم از دیده و دل رفته. البته این سری نبودنم به دلایل خوبی بوده. کارهام داره خوب پیش میره. قراره که یه نمایشگاه نقاشی بگذارم از کارهام. موضوعش شکنجه است و به سبک اکسپرسیونیسم. امیدوارم بتونم یه گالری مناسب با قیمت مناسب پیدا کنم واسه نمایشگاه! البته یه یکسال-یکسال و نیم باید تو نوبت باشم! رو یکی دوتا مقاله هم دارم کار می کنم واسه رادیو زمانه. کلا همه چیز آرومه بجز روح متلاطم من....

اینم حس من به تقلید از کیارش عزیز:

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه

جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی

تصویر یک رویا - خواننده: داریوش




کلمات کلیدی :من




نویسنده : ... ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠

راستش این مدت همش دارم با خودم کلنجار میرم که زندگی و حال و روزگارم رو سروسامون بدم. حالم خوبه فقط دوست داشتم وقتی برمی گردم اینجا خیلی با نشاط باشم. هنوز به اونچه می خوام نرسیدم. ولی بزودی خواهم رسید.

پ.ن. ممنون از پیام هاتون، دلواپسی هاتون، مهربونی هاتون و عشقی که از فرسنگ ها راه دور قابله لمسه.

پ.ن. دوستای خوبمون آقای دکتر مهرداد و مهندس بردیا وبلاگ هاشون رو دیاکتیو کردن. لطفا اگه این پیام رو می خونید برای من آدرس ایمیلتون رو بگذارید که ارتباطمون قطع نشه.




کلمات کلیدی :من و کلمات کلیدی :دوستان و کلمات کلیدی :تنهایی و کلمات کلیدی :اندیشه



 

نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠

درود بر دوستان نازنینم. یه مدتی که نیستم هرچند پیام های محبت آمیز شما رو همیشه می خونم و از این بابت ممنونم. نبودم رو به حساب بی معرفتی و نارفیقی نگذارید. چند روزیه که گرفتارم. به یاری خداوند تا چند روز دیگه همه چیز روبراه می شه و می رسم دست بوستون.

 

پ.ن. من خوبم. جابجا شدم. فعلا همه چیز آرومه. مشکل اینترنت دارم. بزودی حل میشه.قلب




کلمات کلیدی :من و کلمات کلیدی :دوستان




نویسنده : ... ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٠

 

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور می کنم

وقتی تو می گویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر می کنم

وقتی تو می گویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر می کنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور می کنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالت خواهیم یادی ز حیدر  می کنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر می کنم

 

 

 

سروده ای از مصطفی بادکوبه ای

 



کلمات کلیدی :ایران و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ... ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٠

رسیده ام به اینکه تنها باشم. صداها هرچند هم اندک آزارم می دهند. حتی یه سلام احوال پرسی ساده همسایه ها کافی است تا به مرز خشم و جنون برسم. ساعت دیواری را هم انداخته ام گوشه انباری تا تیک تاکش آزارم ندهد.

 چشمهایم به نور حساس شده اند. خانه را تاریک کرده ام. خسته و کلافه ام. فقط یک هفته وقت دارم تا وسایلم را ببندم و بروم ولی هنوز نبسته ام. حتی خانه ای هم برای زندگی ندارم. نه امیدی نه انگیزه ای. قبل تر ها این حس را تجربه کردم. نتیجه اش شد یک یادگاری روی مچم. نه نگران نشوید دیگر جرات تکرارش را ندارم...

بدتر از همه اینکه پدر و مادرم عزمشان را جزم کرده اند بیایند دیدنم. کی؟ یک ماه دیگر. بلیط هم خریده اند بدون مشورت با من! خواسته اند ذوق زده ام کنند! من و ذوق زدگی؟ هرگز! خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنند عوض شده ام...

 

 




کلمات کلیدی :من و کلمات کلیدی :خانواده و کلمات کلیدی :تنهایی و کلمات کلیدی :اندیشه